*****يكي از لذت هايي كه ديگه نيست*****
صبحا كه ميخواست بره سركار؛دم در موقع رفتن...
حتمابايد منو ميبوسيد وبغلم ميكرد...حتي اگه ازش دلخور بودم تا اينكارو نميکرد؛نمي رفت...بغلم مي كردوتو گوشم مي گفت "دوست دارم"...
بعضي وقتا همون موقع رفتن؛توچشام خيره ميشد؛اشك توچشاش جمع ميشد وميگفت "دلم برات تنگ ميشه"
گاهي وقتي توراه بود؛گاهيم وقتي مي رسید سركار؛فورا یه اس عاشقانه ميداد...!
حالاچطور ايناروفراموش كردي!؟
چجوري باور كنم همه ي اين كارات دروغ بوده؛آخه مگه ميشه!!!!
لايك:بچه ها؛شمافراموشم نكنين وتنهام نذارين