*دیالوگهای اول شخص غایب با خدا*
من:(4-5سال پیش)خدایا راههای رسیدن به تو خیلی زیاده.من از هر راهی که میرم خیلی شلوغه.یه راهی میخوام که هیچکس توش نباشه فقط خودم باشم و خودت.هست؟؟
خدا:همیشه انحصار طلب بودی سحر.بله هست.اما مطمئن نیستم بتونی....
من:میتونم خدا.قول میدم بهت.تو فقط راهو نشونم بده.
خدا:دو راهه که به ندرت کسی ازش میگذره یکی راه اندوه.اندوه سخت وسنگین.یکی راه شادی.شادی سخت وسنگین.
من:...(کلی فکر)
خدا:کمتر کسی تلخی محض و شیرینی ناب رو تاب میاره.چون هردو سخت و سنگینن.حالا تو کدوم رو میپسندی عزیزم؟؟
من:من تلخی اندوه رو میخوام.
خدا:مطمئنی سحر؟؟
من:آره میخوام به هر قیمتی شده بهت برسم.
خدا:(همین دیروز)تو که میگفتی طاقتشو داری؟؟
من:هنوزم میگم.اگه این سختی ها منو به تو نزدیکتر کنه طاقتشو دارم.
خدا:(درحالیکه منو محکم تو بغلش فشار میده)دوستت دارم سحرم.
لایک=دووم بیار دختر!