تو این 4ماهی که قدرت جرف زدن رو از دست دادم تا امروز همش غر زدم و از مکافات هایی که تو این چند وقت کشیدم براتون گفتم....
اما امروز یه اتفاقی افتاد که دیدم بیمعرفتیه اگه براتون نگم....
این آخرین امتحان دانشگاه بود....
تا امروز بیشترش رو خوب دادم اما این امتحان آخری خیلی سخت بود.یه سوال 3نمره ای رو مونده بودم.تقریبا کل کلاس خالی شده بود ولی من هنوز داشتم به جواب اون سوال فکر میکردم....
استاد اومد بالا سرم دید بدجور درگیرم.گفت:اگه فقط همین سوالو یادت نمیاد پاشو برو نمرش رو بهت میدم تو این ترم یکی از ساکت ترین دانشجوهایی بودی که تو این چند سال تدریس تو دانشگاه دیدم....
برگمو دادم اومدم بیرون.
خدایا شکرت یه جا این لال بودن به دردم خورد.