خیلی سخته بری دانشگاه حراست صدات کنه...
طبق معمول میری.میبینی تمام اتاد ها نشستن...انگار منتظر تو...
نگران میشی...یکی از استاد هات میپرسه حرفایی که درباره تو میزنن راسته؟
چشمات پر میشه و میگی چه حرفایی...؟؟؟؟
میگن:بچه ها میگن مریضی.مشکل جسمی داری...
چشمات پرتر میشه و سرتو میندازی پایین...
میبینی همه سرشون پایینه...
صدای هق هق تو که داره سکوتو میشکنه...
باز میگن:تو که از بهترین ها بودی درست که عالیه.چرا تاحالا چیزی نگفتی...
نمیتونی چیزی بگی...
معذرت خواهی میکنی میای بیرون...