l
leyla ۱۳ سال پیش
پیام

دست مرا بگیر و به انتهای خاموشی خودت ببر
به عمق بی مسیر قلبت
به انجا که مه الود گرمی وحرارت عشق مارا از دیده ها پنهان سازد
دست مرا بگیر و ببر به جایی که تو باشی وصداقت باشد توباشی و نجابت ببارد توباشی ومن باشم ماباشیم وخدا باشد...
وحصیری از عشق زیراندازمان و حریری از محبت بر سرمان و ما باشیم و تنگی یکی شدن...بایک روح و دریک بوسه...

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.