بي تومهتاب شبي باز ازآن كوجه كذشت�
همه تن جشم شدم خيره به دنبال توكشتم
شوق ديدار تولبريزشد ازجام وجود�
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم....
بجه هااين شعر از اقاي فريدون مشيري بود كه من و عشقم (البته قبل ازاينكه تنهام بذاره) خيلي ازش لذت ميبرديم.عشقم ميكفت اين شعر اونو ياد روزايي ميندازه كه باهم توكوجه ها قدم ميزدي�
يعني الانم اكه يه جايي اين شعر رو بشنوه باز يادمن ميفته???
كاشكي ميشد دوباره يه روزبياد كه باهم توكوجه ها قدم بزنيم...