حافظ از راز دل"رها در قفس"میگوید:
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کن�
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کن�
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خش�
دوست از راست میرنجد نگارم چون کنم؟
.
.
.
این همه بلا تکلیفی برای چیه؟چرا سعی میکنی از انجام تصمیمی که گرفتی خودت رو منصرف کنی؟ترس رو کنار بذار و بدون که اون کار برای آیندت بسیار خوبه.پس سعی کن انجامش بدی.در حال فراموش کردن چیزی یا کسی هستی و در این راه انقدر سختی کشیدی که چیزی نمونده پشیمون بشی.شخصی مدام از رفتار و حرف زدن تو گلایه میکنه و ایراد گیرو بهانه جوست.اما علاقه ای که تو بهش داری مانع از اینه که بخوای برخورد بدی باهاش داشته باشی.در هر حالی خدارو از یاد نبر که اگر اون بخواد تمام تاریکی های راهی که در پیش داری روشن میشه.
انشاءالله