سلاااااام به همه دوستان
khale sooske قدیم .......heart beatجدید........
.
.
.داداش سایلار
خوشحالم بازم پستت رو دیدم داداشی...پشت کارت رو برای ازدواج تحسین میکنم گل پسر...حالا چرا قهر کرده بئدی؟؟؟؟
.
.
.داداش سینا
داداشی خوبی؟؟؟خوشی؟؟؟دست به قلم شدی ایا؟؟؟راستی شما هم دانشجو هستی؟؟؟چه رشته ای؟؟؟
.
.
.ساکارومیسزسرویسیه
وای عاطفه جان با این اسم من و یاد میکروب عمومی و میکروب مواد میندازی ...حالا چرا اسم کپک انتخابیدی ایا؟؟؟
سوالت خییییلی سخته ولی ...
من پریا سال 1373
یه دختر کوچولوی 3 ساله هستم که با مادر و پدر ودوستانمون رفتیم به میدان نقش جهان
داخل یک مغازه ی نقره فروشی محو نقره ها شدم و دست مامانم رو ندونسته رها کرد�
چند دقیقه بعد خودم رو وسط یه بازار بزرگ با بافتی قدیمی حس کردم ناخداگاه اشکم بی صدا گونم رو خیس کرد تازه فهمیدم توی این میدان بزرگ گم شدم تک وتنها�
بی توجه به نگاه های اطرافیان بی صدا اشک میریختم و فقط دوست داشتم مادرم رو دوباره ببینم ...
داشتم ناامید میشدم و خسته ...برای بار اول درونم چیزی احساس کردم شروع کردم به حرف زدن با کسی که حالا خوب میشناسمش و بهش میگم خدا...بهش گفتم خواهش میکنم من رو ببر پیش مامانم ...بغضم داشت میترکید و در حالت التماس مدام پیش خودم میگفتم چرا کسی بهم کمک نمیکنه که ناگهان ...دلم اروم شد...چشمام و که خیس اشک بود با دست فشار دادم مادرم بود ...اره خودش بود که دوان دوان به سمتم می امد و بغلم کرد ...
در یک لحضه بزرگ ترین تجربه زندگیم رو دیدم
اولیش درک خدا بود و ناجی همیشگیم که برای بار اول ازش درخواست کرده بودم نجاتم بده
دومیش فهمیدن این که بدون مادر پدرم زندگی معنا نداره
تلخ وشیرینی اون روز سال هاست که با من مانده و خواهد ماند
اون روز بزرگترین قول رو مادرم بهم داد که هیچ وقت دستای کوچیکم رو ول نکنه ...