آلوچه (بچه ها خواهش ميكنم و ازتون ممنون ميشم اگه ميشه وقت بذاريدو بخونيد منم مثل فروغم راهنمايي ميخوام)
فروغ جان ميدونم داري چي ميكشي كاملا دركت ميكنم چون خودمم تاحالا چندين بار تو يه همچين موقعيتايي قرار گرفتم اما بدترينش اين دوسال آخرمه كه هم دانشگاهيم بهم بند كرده اما نه واسه دوستي واسه ازدواج اوايل خانوادمو بهونه ميكردم ميگفتم بزرگتر دارم بدون اطلاع اونا هيچ حرفي برا گفتن ندارم فكر نميكردم خواستگارياش جدي باشه ميخواستم اينجوري دكش كنم اما اون قبول كرد بياد اينبار گفتم بهش هيچ احساسي ندارم اما زيربار نميره ميگه عاشقت ميكنم حتي چندبار بهش بدوبيراهم گفتم كه دست از سرم برداره اما اون...اون برگشت بهم گفت بخاطر ننگي كه بهم زدي كه منو مثل آشغالا فرض كردي فقط ميخوام اينو بهت بگم كه اگه قبولم كني حاضرم نصف بدنمو با مهريه مهرت كنم تا بدوني فقط مرگ باعث جداييمون ميشه!!!بچه ها از خودم متنفرم خيلي پسر خوب و مؤمن و آقاييه اينو همه حتي خودمم ميدونم بيچاره با بابامم حرف زده بابامم كاملا قبولش داره همه دوستا و هم كلاسام بخاطر اون حرف بارم ميكنن مامان و خواهراش چندبار خواستن باهام بحرفن اما قبول نكردم تودانشگاه از دانشجو بگير تا استاد همه ميدونن!!اما هيچ احساسي بهش ندارم نه نفرت نه يه دوست داشتن ساده!!ميبينم منزوي شده ميدونم داره نابود ميشه حتي يه بار تا خودكشي رفته اما واقعا كاري ازم برنمياد خودتونو جاي من بذاريدو بگيد چيكار كنم دلم سنگ شده كمكم كنيد
سوال صندلي داغ خانوم صادقي
خانوم صادقي عزيز تاحالا كدوم پست بيشتر از همه به دلت نشسته ؟؟؟
و اما مسيحا
مسيحا داغون تر از هميشه ام بخاطرت
و در آخر بچه ها منتظرتونم خواهش ميكنم يه لحظه جاي من باشيدو...
ياحق