R
Raya ۱۳ سال پیش
پیام

دیروز رفته بودیم مراسم ختم یه آقایی
(خدا همه اسیرای خاکو بیامرزه)
خانومش نشسته بود جلوی عکسش و زار زار گریه میکرد، دختر چهار سالش که انگار از هیچی خبر نداشت واونجا بدو بدو بازی میکرد، اومد دستای مامانشو گرفت و بازبون شیرین بچگیش گفت مامانی گریه نکن دیگه بیا بازی کنی�
یه خانومی چن تا ظرف خرما وحلوا آورد، دختر بچه کوچولو دوئید سمتش و گفت آخ جووون حلوا حلوا،منم میخوام. وتند وتند حلواها رو میخورد
بی اختیار اشکام جاری شد و تو دلم گفتم اگه میدونستی حلوای کیه...
به سلامتی همه مامان باباهای دنیا که هرچی تو زندگی داریم از دعا وبرکت وجود اوناست

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.