M
Memoll kochooloo ۱۳ سال پیش
پیام

از باغ میبرند چراغانیت کنند
,تا کاج جشنهای زمستانیت کنند
,پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار,
تنها به این بهانه که بارانیت کنند
,یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند ,
این بار میبرند تا که زندانیت کنند,
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی,
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
,یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست,
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
,آب طلب نکرده همیشه مراد نیست,
گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند...

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.