سلام،ابجيSanaz71يه ذره ميخام حرف بزنم بات!
ابجي نزن اين حرفارو،من چه چيزايي ازفاميل ودوست واشناوغيراشنانديدم وقتي که واسه شيمي درماني ميرفتم،وقتي موهام کم پشت شد،وقتي زيرچشام سياه شد،وقتي ترحم تلخ اطرافيان روميديدم،وقتي زمزمه هاي مادرم روميشنيدم که چطوسرسجاداش ضجه ميزنه،ديه نميتونستم نااميدشون کنم،ابجي اعتقادت کوجارفته؟مث اينکه يادت رفته يه ستاره هشتمي توکشورمون هس که دس به اجابتش ردخورنداره!مث اينکه يادت رفته قوم وجمکرانو که دس ردبه سينه ادم نميزنن؟مث اينکه بالاسريت روبکل يادت رفته!مث اينکه مقبره شهدارويادت رفته!
ابجي به خودت بياميدوني بااين کارات بالاي پرنده اميدمامانتوپرپر ميکني؟
داداش سينا(سينامشهد):من نميدونم چي بايدبگم به سانازکه دس ازنااميدي برداره،من نميدونم اخه نااميدي درمون کدوم دردبوده!اعتقادش به اون دستاي کوچولو علي اصغرکجارفته من واقعانميدونم!