خودم...
همین یک شب
خودم را دوست خواهم داشت
انگشتانم برای گیسوان�
شانه می شوند
لبهایم مرا در آینه می بوسند
دستهایم تن سردم را گرم میکنند
و از نوازشم بند بند تن�
سرشار می شود
میدانی
ما هرگز خودمان را ستایش نکردی�
از خود بیزار بودی�
بودنمان به هویت دیگری
وابسته شد
و چه زخمها
که از ادمهای بی هویت
بر پیکر خود زدی�
ما ظالمیم بر خود
که از هراس تنهایی
به بی کسی رسیدی�
و هیچ ندانستی�
اگر خویش را بیابیم و
دوستش بداری�
دوست داشته می شوی�
آنگونه که باید
و من
از همه دنیا همین یک شب را
با خودم می خواهم.......