امروز با اصرار مامانم و وبه خاطر گل روی شما باز رفتیم پیش روانپزشکم.
بنده خدا امیدوار بود زبون باز کرده باشم.تا وارد شدم:
_سلام حال شما؟خوبی؟چه خبرا؟این بار تنها نیومدی؟
من عین سگ گارفیلد فقط چپ چپ نگاش کردم و سعی کردم با نگام بهش بفهمونم:وقتی میدونی نمیتونم حرف بزنم چرا انقدر سوال میپرسی؟؟؟
باز کلی روانکاوی کرد ومنم چرت و پرت جوابامو براش نوشتم.با کمال تعجب قرصای آرامبخشمو کم کرد بچه ها باورتون میشه؟؟(thanks 4jok)
بعد گفت برم بیرون تا با مامانم تنهایی حرف بزنه.
از پشت در تجویز جدیدشو شنیدم.به مامانم گفت:
روزی چندبار خاطرات دو سال پیشو براش بگو.از اتفاقات 3ماه پیش براش حرف بزن و کاری کن بغض دو سالش بشکنه و گریه کنه.مطمئن باش اگه اشکش بیاد سکوت 3ماهش هم تموم میشه....
دیگه بقیشو نشنیدم.
روزی چندبار یاداوری اون خاطرات؟؟
خدا؟؟؟؟؟
هیچی فقط خواستم ببینم طاقت منو با طاق آسمونت اشتباه نگرفتی؟؟؟