*از شما چه پنهون*
گاهی وقتها انقدر زیبا با خدا مناجات میکرد که فقط مینشستم و نگاش میکردم!
وقتی نمازش تموم میشد برمیگشت نگام میکرد و میگفت:لعنت خدا به شیطون به چی نگاه میکنی دختر؟؟چرا نمیذاری حواسم به نمازم باشه؟؟؟
شونه بالا مینداختم و میگفتم:خوش به حال خدا بعضی وقتها بهش حسودیم میشه....!
الکی بهم اخم میکرد بعد همونطور که داشت سجادشو جمع میکرد زیر لب شعر سعدی رو میخوند:
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد