ســراب، چشـم تـو را خواب ديد و بـاران شد
گذشت ياد تو از ذهـن بــاد و توفان شد
شب، اين سيــاهي در حسرت كمي سـو سو
به معجـــز نفس تو ستـــاره بـــاران شـد
بهـــار با همه¬ي لطــف و نـــازك آرايي
كنار پنجره¬ي خــانه¬ي تو گلــدان شد
چـــراغ خواب اتــاق تو خوشــه¬ي پــروين
و ماه نيز برايــت چــراغ ايوان شد
تو مثــــل عطــر شباويز و جــاري شب بو
كه بي¬مضــايقه لبــريز يك خيـــابان شد
به كوچــه باغ غزل¬هاي ســاده لبريزي
ز توست طبـــعم اگر اين چنين غزلخوان شد
تو نبض زندگيــم را گرفته¬اي در دســت
و با تو هر چه پلشتــي است رو به ســامان شد
•
•
مبـــاد آن كه جواب مـــرا حواله كني
به... «هر چه بودميـــان من و تو، پايان شد»
امـــــــــیر رســـولـی