بچه ها میخوام یه خاطره تعریف کنم از روزی که امیر اومد خواستگاریم ، فقط بعدا سر به سرش نزارید گناه داره
شبی که اومدن خونه ما چون فامیل بودن ما برای شام دعوتشون کردیم.
بعد از خوردن شام منو امیر رفتیم تو حیاط تا با هم دیگه حرفای آخرمونو بزنیم .
بچه ها امیر همه چیز رو در مورد گذشتش به من گفته بود فقط من بهش گفتم از علایقش صحبت کنه .
امیر گفت نگین من ازت هیچی نمیخوام فقط وقتی بچه دار شدیم بچمون یه دختر خوشگل سفید تپل مپل باشه.من دختر بچه خیلی دوست دارم . تو رو خدا بچمون دختر باشه .
گفتم اگه پسر شد چی ؟ گفت نه دیگه باید دختر باشه من دختر دوست دارم .
بچه ها یکی نیست به این امیر بگه مگه دست منه که بچمون پسر بشه یا دختر؟؟؟
به من گیر داده باید بچمون دختر باشه .
شما یه چیزی بهش بگید ...