دیشب مامانم که خوابش برد کنارش دراز کشیدم و بعد از مدتها به صورت زیباش خیره شدم.
دوست داشتم ببوسمش اما ترسیدم بیدار شه.
آخه شبها خیلی سخت خوابش میبره.
انگار خدا سهم اشکایی که از چشمهای من نمیاد و داده به اون :(
زیر چشمهاش گود افتاده.پوست روی گونش چروک شده.
تا چند ماه پیش هرجا میرفتیم میگفتن خواهرته؟؟
میترسیدم چشمش کنن جلو غریبه ها به اسم کوچیک صداش میزدم که نفهمن مامانمه.
اما این غم آخر....چقدر شکستش کرده خداااااا
خدایا سهم نجابت و فداکاریهاش این نبود....