یادمه چهار سال پیش این موقع ها منم داشتم برا کنکور درس میخوندم و
ماهان عزیزم برای امون هاش....
یادمه براش ایمیل درست کردم....
.
.
.
.
.
یه هفته قبل از اینکه همه بفهمن من مریضیم چیه(خودم فهمیده بودم) داداشمو بردم بیرون...
فقط قدم زدم و دستاشو گرفتم.
یه حس مبهمی بهم میگفت که تنهام میذارن
دلشون بام تنگ نمیشه...
فقط یه بار دیگه میخوام زمان برگرده عقب تا چشای همه زل بزنم و بگم سجاد مقصر نیست....
من بودم که دوسش داشتم...
اون تنهام گذاشت نه تنها اون همتون....
ولی کاش بدونن با زندگی کنار من...
کسی مریض نمیشه....