ببخشید که طولانیه.**برای مجید(سایلار)**
سلام...الان ساعت2:05بامداده.باید حرفا بگم تاخوابم ببره.
اونشب که اون پستو نوشتم خیلی حالم بد بود...خیلی...اگه بخوام توصیفش کنم تایید نمیشه.اونروز بهت احتیاج داشتم به شوخیات به ...
ولی بهت دسترسی نداشتم.این شد که دلم بیشتر گرفت...
دل گرفته م+تنها بودنم نتیجه ش شد اون پست...
اشک ریختی؟محبوبه...نبینه اون اشکتو.
آره گفتی خواهری...حالا میگی دختر خانوم....باشه ولی بدون من هنو یه داداش خوب دارم که اسمش مجیده...
گفتی خواهش میکنم نرواون لحظه خواهشتوبا جون دل خریدم و گفتم میمونم.اما وقتی به آخر پستتت رسیدم دلم گرفت.من رفیق نیمه راه نیستم...گفتی نگید داداش.گفتی حالت بهم میخوره از...یعنی از من؟حرفات بد بردم تو فکر...تند بود .
خوب گوش کن آروم آروم با مکث بخون:گفتی نگم ولی میگم:داداشم...مجید...حالا که زود برگشتم ببخش.دلم واسه خواهری گفتنت تنگ شده...نگو که میخوای دلمو بشکنی...
اینم مراسم آشتی:خااااتف!بخند واسه محبوبه تا خواهری حالش خوب شه!زووووود
اینم واسه تو:میگویند دوست خوب را باید روی چشم ها گذاشت...کجایی؟چشم هایم بهانه ات را گرفته اند...
(حرفاتم باید از دلم دربیاری البته بدون تف)