ســـــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــلار :
بچه ها یادتونه دبستان بودیم : اینقدی بودیم ....(^!^)...
امتحان نقاشی داشتیم ... بعد به بقیه میگفتیم ... تورو خدا ... آقا تورو خدا بیا واسه منم یه نقاشی بکش.... نه تو رو خدا بکش ... من خودم رنگش میکنم ...
یا
امتحان خوشنویسی ... همش بغل دستیمون بهتر مینوشت ... ما هم میخواستیم کم نیاریم .. یه گاردی میگرفتیم .. قلمو چپ و راست میکردیم .. (یه تف مینداختیم رو برگه های گلاسه) .. بعد قشنگ مینوشتیم ...
ولی نمیدونم چرا فقط همون لحظه قشنگ بود .. وقتی سرتو از رو برگه برمیداشتی ... (اووووقق .. حالت بهم میخورد )