امروز از 8 تا 4 کلاس داشتم، خیلی خسته بودم، رفتم تو یه داروخونه
داشتم پول داروهامو حساب میکردم که یهو یکی از پشت دستشو گذاشت رو شونه ام ، برگشتم سمتش بی هوا بغلم کرد
هنگ کرده بودم ازم که جدا شد شروع کرد به حرف زدن
- چقد تند راه میرین از میدون امام دارم دنبالتون میام نفسم برید خیلی دنبالتون گشتم یه لحظه صبر میکنین؟
رفت جلو در و اطرافو نگاه کرد ( ماتم برده بود) - منتظر شوهرمم الآن میاد خیلی دلش میخواد شمارو ببینه...
منو ؟ این زن؟ شوهرش ؟ یه لحظه تازه یادم افتاد این کیههههه
دیگه اصلا نمیشنیدم چی میگه نمیخواستم ببینمش
بدو بدو از در دیگه زدم بیرون و تا میتونستم دور شدم.... تا جایی که دیگه صداشو نشنو�
نباید منو میدید نباید ....
میدونی کیانم؟ مثل اسمشه فرشته ....
چقد آغوشش حس خوبی داشت................
چشماش شبیه چشمای مادرم بود عسلی و براق
خنده داره اما من زنشو هم دوست دار�