خاطرات عاشقانه امیرطاها ، نگین
امروز صبح ساعت 6 و نیم
نگین : امیر پاشو دیر شده
من : چی دیر شده ، ساعت چنده
نگین : ساعت 6 و نیم پاشو بدو زود باش
من : 6 و نیم صبح بخواب نگین من ساعت 10 میرم مغازه
نگین : مگه قول ندادی صبح ها بریم ورزش که لاغر کنی
من : مگه من چاغم،من هیکلم خوبه.نگین جان امیر بخواب
نگین : امیر پاشو تو قول داده بودی . هیکلت بی ریخت شده من شوهر چاق نمیخوام . من شوهر خوش هیکل خوشتیپ میخوام . تازه تو لباس دامادیت هم خوشتیپ باشی . چشم همه حسودا کور بشه
من : باشه از فردا میری�
نگین : امیر یک هفتس هی میگی از فردا میری�
من : باشه از فردا صد در صد میریم
نگین : امیر تو از الآن باید یاد بگیری صبح زود پاشی از خواب،فردا که بچمون سها به دنیا بیاد میخوای چه کار کنی ، صبح زود باید ببریش مدرسه ، باید منو صبح های زود ببری دانشگاه ، خودت بری سرکار.باید یاد بگیری تو مرد خونه ای . امیر زود باش و گرنه آب میریزم تو صورتت منم باید ببری دانشگاه ساعت 9 دیر میشه
من : نگین جان مادرت بخواب من خوابم میاد .
نگین : باشه الآن میرم به بابا میگم که نمیای
من : غلط کردم تو برو من الآن میام .
نگین : نخیر پاشو با هم بریم ، زود باش امیر و گرنه گریه میکنما .
من : باشه اومد�
لایک : ای خدا من تو عمرم ساعت 6 و نیم صبح بیدار نشده بودم . آبجی هیلدا تحویل بگیر این زنداداشه تو داری .
لایک :نگینم عاشقت�