a
amir taha ۱۳ سال پیش
پیام

خاطرات عاشقانه امیرطاها ، نگین
روز دوشنبه ساعت 10 ونیم شب شام جاتون خالی مرغ داشتیم . بعد از خوردن شام با نگین جناغ شکوندیم .
بعد از یک ساعت اومده میگه
امیر : میگم بله
نگین : این کتابو بگیر
من : یادمه
نگین : تو غلط میکنی بگی یادمه
من : خوب نگین بازی داریم می کنیم منم یادمه
نگین : به خدا بگی یادمه میرم به بابا و مامان میگم منو زدی
من : برو بگو اونو باور نمیکنن .
نگین : میرما
من : برو
نگین : امیر بیا مثل بچه ی خوب بگیر
من : برو بچه جون
نگین : حالا داشته باش
بعد از چند دقیقه بابام به همراه نگین داخل اتاق شدند و الان فکر کنم کمرم کبود شده (کمربندش از این چرماس) و در نهایت بنده بازی رو باختم . البته به زور و نگین هم شرط کرد که فردا شب بنده شام درست کنم . بعدشم شستن ظرفا
حالا هی بگید برو زن بگیر
لایک : زن بلاس انشاالله خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نزاره

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.