خاطرات عاشقانه امیرطاها ، نگین
روز دوشنبه ساعت 10 ونیم شب شام جاتون خالی مرغ داشتیم . بعد از خوردن شام با نگین جناغ شکوندیم .
بعد از یک ساعت اومده میگه
امیر : میگم بله
نگین : این کتابو بگیر
من : یادمه
نگین : تو غلط میکنی بگی یادمه
من : خوب نگین بازی داریم می کنیم منم یادمه
نگین : به خدا بگی یادمه میرم به بابا و مامان میگم منو زدی
من : برو بگو اونو باور نمیکنن .
نگین : میرما
من : برو
نگین : امیر بیا مثل بچه ی خوب بگیر
من : برو بچه جون
نگین : حالا داشته باش
بعد از چند دقیقه بابام به همراه نگین داخل اتاق شدند و الان فکر کنم کمرم کبود شده (کمربندش از این چرماس) و در نهایت بنده بازی رو باختم . البته به زور و نگین هم شرط کرد که فردا شب بنده شام درست کنم . بعدشم شستن ظرفا
حالا هی بگید برو زن بگیر
لایک : زن بلاس انشاالله خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نزاره