امروز روانپزشکم ( خو مگه چیه؟ ، لازم داشتم خو) ، تماس گرفت که واسم خونه پیدا کرده، ینی اینم امیدی به صحبت کردن با بابام نداره !
یه سوییت قشنگه ، مال پدرزنشه، خلاصه همه چیش خوبه، جز اینکه بایدسیگارو ترک کنم :-(
منم همه چیو تقریبا فروختم جزاونایی که واقعا لازم داشت�
فردا هم اسباب کشی دارم، دلم واسه خونه مون خیلی تنگ میشه، کاش شهرمون اینقد بزرگ بود که هیچوقت منو نمیدیدن
تمام عکسامو سوزوندم،حتی عکسای مادرمو ! ... جز تنها عکسی که از کیان داشتم،هر کاری کردم نشد، دلم نیومد، چشماش نمیذاره
یه روبالشی هم ازش دارم هرشب باهمون خوابم میگیره، تاثیرش از صدتا مورفینم بدتره
حلقه ایو که واسم خرید از انگشتم درنمیاد
.
واسه نگه داشتن هرکدوم از یادگاریاش یه بهونه جور کرد�
خاک تو سرت دل�
لایک= برووووووووو قرصاتو بخووووور دیوووووووونه