یکی از فانتزیام اینه که یه شبانه روز دم در 4جوک وایستم کشیک بدم، وقتی یه دزد میاد فانتزی بچه هامونو بدزده قاطی کنم بهش بگم:
آی دزد فانتزی! کجااااااا؟ وایسا ببینم! شنیدی؟
خودم دیدم یواشکی، فانتزیمونو دزدیدی
تو صد سال سیاه بیاد، فانتزی دونیت خالیه
فقط کپی پیست بلدی؟ سرقتتم که عالیه
بازم اگه ببینمت، با لنگه کفش پاشنه دار
خرد و خمیرت میکنم، ارسال بشی به «اون دیار»
دلم میخواد یه روزی که، داری میای پُست بخونی
توی افق محو بشی، راه فرارو ندونی
انگاری دیگه رو شما، «تهدید» اثر نمیذاره
«تحریم» باید بشین شدید، جونتونو در بیاره
بعد ببینم زیادی تند رفتم. آقا دزده خیلی ترسیده و می لرزه. دلم براش بسوزه. لحنم رو ملایم کنم و بهش بگم:
تشریف بیار، خوشحال میشیم، رو چشم ما قدم بذار
مطلب بخون، لذت ببر، خنده ببر به یادگار
«ترویج روح شادی» بود، هدف ما روز نخست
«حق کپی برداری» هم، اینجا داری، آره، درست!
ولی یه چی یادت نره! جمع کنی هوش و حواسو
«فقط بیای لایک بزنی» فانتزیای عباسو...
آقا دزده که حالا حسابی تحت تاثیر قرار گرفته و اظهار ندامت میکنه، جوراب سیاه زنونه ای که رو سرش کشیده برداره و های های گریه کنه ولی همکارش که هنوز خیلی تحت تاثیر حرفام قرار نگرفته بهش بگه: «هیییی! بیا دختره رو ببریم تو سایتمون برامون شعر بگه.» منم با نگاهم بهش بگم: «بی فرهنگ بی نزاکت! تو فکر کردی من ذوقمو میفروشم؟ از جلوی چشمم خفه شو جنازه.»
لنگه کفشو پرت کنم سمتش، فرار کنه بره لابلای سایتها و وبلاگها محو بشه. اما آقا دزده که واقعا توبه کرده رسما عذرخواهی کنه. قضیه رسانه ای بشه اصلا. بعد بیاد 4جوک عضو بشه. همین جا پیش بچه های خودمون استعدادش شکوفا بشه واسه ی خودش فانتزی بنویسه طفلکی.