۞ بخونید هیچ ضرری نمیکنید ۞
انگار منتظر بود هر لحظه زنگ در به صدا آید و او با همان صدای گرمش پشت در ایستاده باشد ، بار دیگر روبروی اون بنشیند و پاهایش را روبروی او دراز کند و شروع کند به بزله گویی ...دوست داشت بار دیگر صدای گرمش را بشنود ، در کنارش بنشیند و ببوسدش ، اگر فرصت دیگری داشت لحظه ای درنگ نمیکرد , بیوقفه او را میبوسید . دوست داشت آخرین بوسه ای که بخاطر می آورد بوسه بر پوست گرمش بود با عطر مردانه ش ، نه بوسه ای بر پیکری یخ کرده و کفن پیچ شده .
انگار منتظر بود هر لحظه پیش از سال تحویل با او تماس بگیرد و انگار میخواست دوباره چمدانش را بگشاید و پدر به جانش غر بزند و یکبار دیگر ؛ تنها یکبار دیگر بر سر اینکه لحظه تحویل سال تلویزیون خاموش باشد یا روشن مجادله کنند و میخواست همه چیز به صورت قبل برگردد .
این سکوت مرگبار آزارش میداد ؛ دلش برای یک تماس از دست رفته از پدر پر میکشید ، دوست داشت باز هم بر سر همه چیز بحث کنند .
هیاهوی جمعیت آزارش میداد و صدای خنده های مردم به گوشش بیگانه بود ؛ او در میان پیر و جوان مردی را میخواست که همیشه دوستش داشت ، دوستش داشت برای تمام لحظه های تلخ و شیرین باهم بودنشان ...دوستش داشت بخاطر پدر بودنش و تمام .
دوستش داشت چون دستان زیبای او هیچگاه مجال ِ پیر شدن و چروکیدن را نداشت .
آخرین بار که نازنین دستانش را در دست گرفته بود پدر بی آنکه چیزی بگوید محکمتر فشارشان داده بود و به او نگاه کرده بود .
دست پدر برای این دختر تا ابد همان دستان گرم ، محکم و گشاده بود ...

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.