<<<<<<<<<<خدا نصیب هیشکی نارفیق نکنه >>>>>>>>>>>>
احسان بی همه چیز فقط اینه که رو اعصابه منه
به خدا اگه از این خونه بریم از شرش خلاص میشم البته این سگ ذات فکنکنم بیخیال جریان بشه (قابل توجه اونایی که می خواستن بدونن خونمون رو عوض کردیم یا نه عوض نکردیم چون بابام زیر بار نمیره)
همین امروز صبح با بابام داریم می ریم میوه و شیرینی بخریم
اومده جلوی بابام سلام کرده و دست داد به بابام منم که اصلا دوست ندارم بابام بفهمه چی شده مجبوری دست داد�
ناکس در اومده می گه آقای علیان مهدی چشه اصلا دیگه محل نمی ذاره بخدا من نمی دونم چرا داره رفاقتمونو می بره زیر سوال بخدا حتی یه مسیجم
نمی ده بابا منم بخدا دل دارم...
چشمای منم که گرد شده بود کم مونده بود فوشش بد�
مچ دستشو گرفتم تابوندم لب پایینمو با دندونم فشار دادم گفتم خدا بزنه بکمرت اینقدر خدا خدا نکن ا
بابام گفت آره خودمم بهش گفت�
رو کرد بمن گفت مشکلی پیش اومده
گفتم نه احسان تنش می خواره شما برید تو ماشین منم میا�
بهش گفتم ببین دفعه آخرت باشه جلوی منو در حضور بابام میگیری و دری وری تحویل می دی می دونی که اگه بگم چ نامردی ای کردی چی میشه؟؟
احسان گفت: تو اگه بابات بفهمه دوست دختر داشتی که همین جا ترورت
می کنه خود دانی حالا می تونی بهش بگی منم براش حرف زیاد دارم
گفتم دمه عیدی بذار ازت دلخور نباشم
گفت تو اگه رفیق باشی دمه عیدی منو می بخشی
گفتم د آخه ریده کاری که تو کردی بخشیدنی نیست بوقتش می زنم شل و پلت می کنم
رفتم تو ماشین
حالا بابام هی می گه چی شده پس واسه احسان می گی خونه رو عوض کنیم؟
نیشخند زدم و هیچی نگفت�
دعا کنید فقط نره از احسان بپرسه
احسان منو بدبخت می کنه آخرش