نشسته بودم تو پارکینگ خونمون ی کوه ازمواد محترقه ریخته بودم داشتم چیزای خفن درست میکردم واسه چارشنبه سوری. ی دفه ی دودی اومد و یهو بابا آتش نشانی (داداش کیان مهربونم) ظاهر شد. با اون کفش و کلاه خوشجلش. ی داد زد گفت مگه نگفتم اینا خطرناکه
بعدش ی مشت زد تو سرم و گفت دیگه تو 4جوک نبینمت وناپدید شد...
بجون خودم دیشب خواب دیدم، چقد ناراحت شد�