از طرف سایلار :
سلام بچه ها .. من بیشتر مواقع فقط خاطرات خنده دار مینویسم .. ولی یه اتفاقی افتاد دیشب .. من تا الان داشتم گریه میکردم ..
مادرم معلم کلاس پنجم دبستانه .. به دانش آموزاش گفته بود واسه انشاء یه نامه به خدا بنویسید
یکی از بچه ها .. با اون دست خط نازش .. نوشته بود :
خدا جونم من که اینقد دوستت دارم .. من که همش نمازهامو به موقع میخونم .. یه کاری کن مدرسه ها زودتر تعطیل بشه .. من برم کمک مادرم سر کار .. خودت که دیدی مامانم اینقد خونه مردم کار کرده که شبا از دهنش خون میآد..
اگه این کارو بکنی .. قول میدم اون عروسکه که زهرا خانوم بهم داده رو بهت بدم..تازشم قول میدم دستم که زخم شد گریه نکنم که هی اون آقاهه به مامانم بگه دیگه بچتو با خودت نیار..
از دیشب تاحالا دارم گریه میکنم واسش... بخدا درکشون نمیکنین که چقد سخته.. ولی من میفهمم.. من خودمم از 7 سالگی میرفتم کار..اصلا کودکی و نوجوونی نداشتم .. الان میفهمم چرا اینقد دوس دارم سر مخاطب های خاصم کلاه بذارم.. 1 ساله شاید بیشتر از 100 تا مخاطب خاص پیدا کردم .. گذاشتم حسابی بهم وابسته بشن .. بعد بهشون گفتم شمارو به خیر مارو به سلامت.. و کلی حال کردم ( شاید بگید من که پدر و مادرم فرهنگی بودن پس چرا وضعم اینجوری بوده .. حیف که اینجا جاش نیس..وگرنه کلی درد و دل داشتم )
آ بچه های 4جک.. بیاین فقط یه بار ..فقط یه بار .. به جای هدیه و شارژ خریدن واسه مخاطب خاصتون .. پولتونو بدین یه کسایی که واقعا احتیاج دارن ..بخدا چیزی ازتون کم نمیشه..