قصه دوست داشتن من...
حکایت مرد کوری بود که هر روز به ماهی مرده توی تنگ غذا میداد...!!! :(
قصه دوست داشتن من...
حکایت مرد کوری بود که هر روز به ماهی مرده توی تنگ غذا میداد...!!! :(
گاه سكوت يك دوست معجزه ميكنه،تو مي آموزي كه هميشه بودن در فرياد نيست.
خوشبحال اونایی که اینقد توی دنیای واقعی سرشون شلوغ هست که وقت نمیکنن بیان توی دنیای مجازیه لعنتی...
دیرو از پسره پرسیدم چن سالته؟ گفت : « چن میخوره»؟؟؟
خدایا من تحمل اینجوریشا ندارم دیگه؟؟!!
من برم یه گوشه ای دق کنم....
شما هم عایا مثل من هستید
تو رانندگی داخل شهر پلاک ماشین های دیگه رو چک میکنید
که ببینید کدوم یکی زودتر و دیر تر از شما تعویض پلاک کرده یا نه!؟؟
به اعداد و ارقامش توجه کردین که کدومشون
بیشتر به عدد پلاک اتومبیل شما نزدیکتره؟؟
یا من فقط حس ریاضیم گل میکنه!!
دلا یاران سه قسمند گر بدانی"زبانی و جانی و نانی"به نانی نان بده از در برانش"یار زبانی را نگه دار"به جانی جان بده تا میتوانی.
دلامون بزرگه تنگش نكني�
زندگي آسونه سختش نكني�
رفاقت قشنگه رنگش نكنيم ...
واقعا خـوش بحـال اونایی که انـقدر تو زندگیـشون مشکل نـدیدن که شکست عشقی براشـون بزرگـترین مشکل محسوب میشه
بزن به سلامتی رفیقی که وقتی فهمید دوستش گشنشه و هیچی پول نداره غذا بگیره ، غذاشو داد بهش و گفت : بخور واسه تو آوردم ، خودم روزه ام .
جلوی این رفیقا و این رفاقتا باید زانو زد . . .
گاهی نه گریه آرامت می کند و نه
نه فریاد و نه سکوت.......
آنجاست که با چشمانی خیس رو به آسمان میکنی و میگویی : خدایا من فقط تــــو رو دارم ! مث الان من -_-
از قدیم میگفتن کوچیکتر اول باید سلام کنه...
امروزه اون کوچیکتره وقتی هم که چشم تو چشمش بشی
تا سلام نکنی٬انگار بهش بدهکاری...
بله اینه رسم زمونه که ما وقتی دهنمون پر بود و دیر سلا�
میکردیم٬سیاه و کبودمون میکردن...
گاهی وقتا از دست دادن عزیزی خیلی هم بد نمیتونه باشه. این پایان قصه نیست.میشه اون اتفاقه بد بشه سکوی پرش زندگی.
سلامتی همه ی اونایی که رفتنشون به نفعمون بود.......
ما دل خود را به زندان رفاقت داده ای�
آشنایان را سلامی از رفاقت داده ای�
گر به ظاهر در پی احوال یاران نیستی�
در حریم امن دل یاد عزیزان بوده ایم@
در دوستی مراقب افراد تازه به دوران رسیده باش فراموش نکن هرگز نباید به دیواری که تازه رنگ خورده تکیه داد.
ببین چه کرده ای که پست دادن هر شب هم دیگر ناراحتم نمیکند.
.
بیچاره برجک!!
طاقت حرف هایم را ندارد
روز به روز پایه هایش سست میشود
و با هر نسیم بهاری
میلرزد...
.
انگار اوهم روزی عاشق بوده است!
قتی تو خیابون پشت سر هم سیگار دود میکنم ، همه یجوری نگام میکنن و میگن : جوون حیف شدش ، ولی روزی که داشتم زار زار گریه میکردم ، ینفرم با خودش نگفت : طفلی چی میکشه با غمش
////سهـــــ.... نقطهـــــ...
یه روزی دست این کلاغه که آخر قصه ها به خونش نرسید رو میگیرم می برم در خونشون .
مادرش که اومد دم در میگم : بیا این توله سگت رو جم کن از خیابونا با این بچه داریت
^_^
باخودم داشتم رفقای بامرامم را میشمرد�
باتومیشن یکنفر؟!
برای تو...
میگویی منتظر مرد مانده ای
ولی چشمانت هیچ مردی را قبول نمیکند.
چون با مرد بودن محدودیت هایی دارد که تو نمیتوانی
با مرد بودن یعنی برای یکنفر بودن.
با مرد بودن یعنی یک تو و یک او برای هم.
ولی تو
یکی را میخواهی که فقط با حضورش
خیالت راحت بشه برای ادامۀ .... هات.
.
تویی که هر روز با یکنفر هستی توقع آمدن مرد رو نداشته باش
آرزوهاتو به باد نده
خوشحالی یعنی...
گوشیم زنگ بخوره و ببینم که شماره اونی که دوسش دارمه