دل نوشته های من...سلام خدا.میدونی چرا تو رو صدات میزنم؟واس اینکه دیگه هیشکی نیس ک تنهایی ام رو باهاش قسمت کنم.از سر اجباره.یا شایدم چون تو رو مقصر میبینم.کجا نشستی ک من نمیبینی؟یا شایدم میبینی و دم نمیزنی.شاکی ام ازت خدا.ازت دلگیرم.ب خاطر اشکایی ک دیگه بند نمیان.واس قلبی ک دردش امونم بریده.واس چشایی ک دیگه خواب راحت ندارن.ب خاطر هق هقای شبونه ای ک مجبورم تو این اتاق دفنشون کنم ک نکنه ی وقت رسوام کنن.ازت نمیگذرم خدا.از تویی ک دلت ب حال جوونی ام نسوخت.چرا آخه؟چرا؟خواستی پیر شدنم رو تو جوونی ام ببینی؟آره؟ب تاوان چی آخه؟خداااااااب خداوندی خودت ک شاکی ام ازت.شاکی ام.