(
(fatemeh(Iman ۱۳ سال پیش
پیام

داداش امیر طاها؛
ببخشید فکر میکنم دارم کار بدی میکنم شما از من بزرگتری نصیحت کردن به نظرم بی ادبی بشه پس نظرمو میگم باشه؟؟
به نظرم راستشو باید به دختر عمت بگی نمیخوام بگم دروغ بده،عاقبت خوبی نداره ،تهش رسوایی خودت اینا رو بهتر از من میدونی(اِ من که گفتم:))
ولی مطمئنی میخوای یه زندگی تازه شروع کنی؟مطمئنی ازدواج با دختر عمتو واسه خلاصی از فکر آمیتیس نمیخوای؟؟
اگه نتونی وقتی تنهایی فکر آمیتیسو از سرت بیرون کنی ومهرشو از دلت>این حرف گولت نزنه که ازدواج که بکنی سرت گرم زندگی میشه.
از خدا بخواه کمکت کنه مدتی خلوت کن برو سفر .فکر کن! حتی به آمیتیس ولی به عنوان یه خاطره دور.اگه به سرعت بخوای از ذهنت دورش کنی ،نتیجه عکس میده >بیشتر تثبیت میشه.با افکارت کنار بیا ،با خاطرات آمیتیس.اونو به عنوان آدمی توی خاطراتت بپذیر.
فکر نکن دارم شعار میدم ونمیدونم چقد سخته
میدونم وقتی کسی بهت زنگ میزنه که هنوز تو دلته وتو جواب نمیدی چه حالی داره.سخت هست ولی...خدا هم هست.خدا رو به رخ سختیات بکش.
موفق باشی داداش .

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.