کاش داستان منم بنویسن براتون؛سرتونو درد نمیارم بذارید ی چیکه از درد دلمو بگم تا بهتر شه حال�
من هیچوقت نه پیشش بودم و نه باهاش بیرون و نه هزار تا عکس و...،فقط حرف میزدیم از پشت تل با هم زندگی میکردیم.واسه همینه...
ما تو دوتا شهر بودیم،اولا ازش متنفر بودم کم کم،کم کم دلم اسیرش شد و عاش و... انقد دلبری کرد که دلمو به زانو درآورد.
برام میمرد،عاشقم بود.به همه گفته بود ولی انقد مغرور بود که به خودم نمیگفت بود
هروقت میخواست بترسوندم می گفت قهر میکنم میرما
کم کم جدی شد و بهونه و قهر ودعواهای الکی راه مینداخت و گریه و التماسای من و... باز میموند
..........و ی روز بدون هیچ حرف و دعوایی رفت و من حالا یه مرد�
و فقط ی عکس و ی شماره و 5سال خاطره وزندگی