خاله بزرگم مشاور و روانشناسه..
اومده خونمون مثلا روان منو بشناسه ...
تشریف فرما شدن به اتاق بنده دوساعت تموم یا فک می زد
یا اشکای منو پاک می کرد. دو دقیقه حرف می زد 10 دقیقه نگام می کرد.
کلی گشتوگذار کرد تو اتاقمو گفت:
مهدی یه سوال؟ تو چرا گریه می کنی؟(یربع سکوت)
می گم خاله گریه نکن حرف بزن با گریه هیچی درست نمی شه دردتو بگو تا درمونت کنیم تو آینه نگاه کردی ببینی چقدر زشت شدی؟
(مجددا سکوت)
همچنان سکوت
بازم سکوت
در اینجا بود که گفت : حیفه چشماته جدی جدی خیلی زشت شدیا
سکوت
فرمودند: گریه چی کار کرده فقط زشتت کرده اصلا آدم حالش بهم می خوره
تو صورتت نگاه کنه
دوباره سکوت
مهدی خاله فهمیدم شکل میمون شدی (در حال قورت دادن خندش تصمیم گرفت بمدت چندین دقیقه بازم سکوت کنه)
خیر این نمی تونست حرف نزنه باز فرمودند:
حرف بزن خودتو خالی کن کاش می دونستی که از ریخت افتادی
اینجا بود که صدای من در اومد گفتم:
خاله جان اومدی اینجا قیافه منو بازگو کنی یا روانمو بشناسی
همش تو صورتم نگاه می کنی؟؟؟
یه کم نگاه کن ببین تو اشکام چی می بینی؟؟؟
نگاه کرده تو صورتم می گه: والا چی بگ�
دید نتیجه نگرفت پاشد رفت بیرون
آخره سر که می خواسته بره اومده خدافظی کنه می گه مهدی خاله نمی خواد جواب منو بدی آخه صداتم خیلی زشت شده من رفتم خدافظ
وجدانا این چه خاله ایه من دارم؟؟؟
یعنی روانشناسا همشون اینجوری رو اعصابن؟؟؟
به حق چیزای ندیده و نشنیده والاااااااا