یکی از لذت هایی که دیگه نیست
یسری از روزها ساعت 1 از دانشگاه تعطیل می شد منم ساعت 11/5 کلاسم تموم می شد میرفتم دمه دانشگاه و می نشستم تو ماشین...
تا اومدنش خوابم می برد .اونم میومد درو آروم باز می کرد که مثلا من بیدار نشم(من خودمو می زدم بخواب و تو هیچ وقت نفهمیدی)
می نشست آروم درو می بست
یکم که می گذشت میدید من بیدار نمی شم
می پرید مثل قوباغه یهو بالا و بوسم می کرد میگفت من برونم من برونم.
منم می گفتم جوونه مردمم رحم کن مامانم تو خونه منتظرمه ها