دلکنده جان حق با تو هستش
میلاد دوستمم میگه با دشمنت یجا زندگی کن یجا کار کن
یروز ب دردت می خوره ولی میدون خالی نکن
بذار اون از رو بره
وقتی می ری تو ساختمون
که اون احسان آشغال از عمد وایمیسته تا تو بیایی و اذیتت کنه
فکر کن اصلا نمیبینیش همون حسی که به تیر برق تو کوچه داری....
ولی نمیشه داغونم کرده
می دونی منو احسان فاب هم بودیم
شبای تابستون توی بالکن باهم یجا می خوابیدیم
اون از زندگیش می گفت من از عشقم
با هم ستاره می شمردیم
جوری که بابام میگفت مهدی عشق دو تا همجنس خیلی بده ها
من واسه احسان همه چی گذاشتم
رفاقتی هر کاری براش می کردم
یادمه یروز که من تصادف کردم و تا دم مرگ رفتم نمی دونی چقدر گریه می کرد
همه چیزمو احسان می دونست...
نمی تونم ببخشمشون
احسانی که ضربان قلبمون بسته به ضربان قلبه همدیگه بود حالا ........
احسانم اذیت میشه رفیقه شیش خودشو از دست داد
بابامم چندبار پرسید که چرا احسان دیگه نمیاد بالا
چرا باهم کمتر می بینمتون
بگذریم........
من یادم نبود به اینکه میگن وقتی از شادی ب هوا می پری مراقب باش کسی زمینو از زیر پات نکشه........
پریدم بالا احسانم جواب همه خوبی هامو داد
نمی دونستم آخره خوبی کردن میشه دوتا چشم پف کرده قرمزی که اشکاش 3 ماهه تمومی نداره...
نفسم کم میاد اشکم بند نمیاد.
ندونستم یه غریبه هرچی باشه یه غریبست....