یکی از دردام اینه که
من مثل همیشه تو کنج اتاق تو تاریکی بشینم و گریه کنم و از طبقه بالا صدای خنده خانوادمو بشنو�
.
.
.
به یاد وقتایی بیفتم که عزیزترین پشت تلفن اینقد میخندید که به سرفه میفتاد و از چشاش اشک میومد
چقد من عاشق خنده هات بود�
حتی اگه به من و حرفای عاشقانه ای که واست میگفتم میخندیدی
حالا من به یاد اون خنده ها تو اوج هق هق قهقهه میزن�
میدونم میدونم خیلی احمقم