بخدا من نمی دونم باید چی کار کنم
صبح به بابام می گم تورو خدا بیا از اینجا بریم از این خونه از این ساختمون حالم بهم می خوره
بابام می گه مهدی تو تاحالا کتک خوردی ؟ گفتم نه
گفت پ تا نزدمت برو اونور نه اصلا واس چی باید بریم؟ گفتم خیلی چیزا رو نمی شه توضیح داد پدره من
گفت خیلی کارارو هم نمی شه بدون علت انجام داد پسر من؟ گفتم علتش اینه که من خسته شدم از اینجا
شما بگید من چطوری بگم به بابام نمی خوام ریخت احسانو دیگه ببین�
دیروز تو ساختمون دیدمش میگه چی شد آقا مهدی نیومدی عروسی؟
من: عروسی؟ عروسی کی؟
احسان: عروسیه من دیگه...
من: ببین احسان اسم اون سیرکی که راه انداخته بودیو نذار عروسی. حالا هم تا نزدم خوردت کنم گمشو از جلو چشا�
احسان: بگو حسودیم شده بگو چشم ندارم خوشبختیه کسی رو ببینم بگو زورم میاره
برگشتم جوری نگاش کردم که هرکی جای اون بود خودشو خراب می کرد یه نیشخندی زد تمام وجودم لرزید نکبت
منم سرمو تکون دادم گفتم جواب این نیشخنداتو بوقتش بهت می د�
احسان :ن الآن بگو ببینم چی می خوای بگی اصلا حرفی نداری که بزنی حسوده بدبخت
دره پارکینگو بستم و رفتم بیرون
نمیدونه ارزشش در حد یه آشغاله واسه من کاش ارزششو از این پایین تر نمی آورد...
ا ا ا ا وایستام هرچی دلش خواست گفت...
پس فردا هم که می خواد دست زنشو بگیره بیاره اینجا
خداییش من باید چیکار کنم..