دیروز جای دشمنتون خالی (گلاب به روتون) هی استفراغ می کردم
مامانم پشت دره دستشویی منتظر می موند تا من برگردم بیرون بگه چیزی شده (قربونش برم شاید تا شب صدبار این سوالو پرسید)کاره منم زل زدن تو چشماش بود بعد از هر بار استفراغ می گفت بمیرم برا بچم اخه تو چت شده؟
یبارش ازم پرسید چیزی خوردی اینجوری شدی؟
دلم می خواست بهش بگم چیزی نیست مادره من یعمر خاطرست دارم بالاشون میارم تا هرروز نپیچن دور گردنم و احساس خفگی کنم...
ولی فقط برگشتم نگاش کردم گفتم خوب می شم نگران نباش...
مامانمم همسایه بالاییمون که دکتره رو صدا کرد اومد گفت تبش خیلی بالاست اون که بیاد پایین تمام این حالتاش خوب میشه...
منم که فقط دلم می خواست بخوابم زل زدم تو سقف نمی دونین چقدر دلم می خواست بخوابم و پاشم ببینم همه اینروزا فقط یه خواب بوده...
.........................................................................................................
تو دنیا هرکی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته
خدایا برای رفتن از اینجا حواست بمنم باشه