رفتم دم دره تالاری که عروسیشون بود
یه ماشین گل زده دیدم ماشین خود احسان بود
بدون اراده گریم گرفت اشک تو چشمام حلقه می زد
چشمامو که بهم میزدم میریخت رو صورتم
رفتم نزدیک ماشین شدم سرم ی آن درد عجیبی گرفت می دونم بچه گانست ولی زدم تمام گلای ماشینشونو داغون کردم. یه پسره اومد جلو گفت چته حیوون برگشتم ببینم کیه اما اونقدر اشک تو چشمام بود چهرشو تشخیص ندادم دویدم اونطرف خیابون سمت ماشینم مامانمم هی زنگ می زد رو گوشیم آخه از صبح ساعت 6 تا ساعت 11 شب نرفته بودم خونه دیدم با اون صدای بغض آلود اگه بخوام جوابشو بدم بدتر نگران می شه پیام دادم بهش گفتم حالم خوبه فقط دیر تر میام خونه
نشستم تو ماشین یاد اونروزی افتادم که با هم نشسته بودیم تو ماشین مامانش بهش زنگ زد گوشیو برداشت صداشو آروم کرد و گفت مامان تو کتابخونم نمی تونم حرف بزن�
بلند بلند زدم زیر گریه
به خودم گفتم لابد اونروزایی که من بهش زنگ می زدم می گفت توالتم حتما تو بغل احسان بوده......
دروغگوی کثیف
""رو ویرونه های زندگی کسی نمیشه یه زندگی جدید ساخت اگه هم بسازی زود فرو میریزه"""
این جمله رو خودش بهم گفت
از اون جمله هاییه که تا یه عمر از ذهنم پاک نمیشه
راستی زندگیت با احسان دوومش چقدره؟؟