با اجازه D$D$D
یکی از لذتایی که دیگه ندارم اینه که
داداش کوچیکم گشنه اش باشه بیاد و بگه میری غذارو گرم کنی؟
منم برم همه چیو واسش آماده کنم، یه تشکرم نکنه!!!
همیشه وقت غذا خوردن به یادت گریه میکنم، میدونی چرا؟
چون مشت تو دندونامو شکست
چقد قوی شده بودن دستایی که من توشون مداد گذاشت�
راستی من که نیستم کی مسواکو میذاره تو دستت تنبل خان؟
این لذت بود یا درد؟