می گویند تو عادلی!
آنها نقاشی تو را به سخره می گیرند و تو مرا مجازات میکنی !
چرا عدالتت نصیب من نمی شود؟
من اعتراض دارم ، میفهمی؟
صدامو میشنوی؟
یا داری خداییتو میکنی و خیالتم نیست؟
میگه من نفرینش کردم، بمن بگو مگه نگفتم نمیخوام خار بره تو پاش؟
مگه وقتی شب عروسی اون من دوتا از دنده هام شکست و چهارتا دندونم شکست ازش ناراحت بودم؟
مگه وقتی زیر ضربه های کمربند بودم دعاش نکردم؟
مگه وقتی اون تو آغوش عشقش بود و من تو سرمای زمستون با بدن کبود و زخمی زیر برف بودم نقرینش کردم؟
پس چرا اذیتش میکنی؟ هان؟ چرا بچه شو ازش گرفتی که از چشم من ببینه؟
مگه دست تو نسپرده بودمش؟ چرا مواظبش نبودی؟
چرا یادت رفت طاقت ندارم ناراحتیشو ببینم؟
نکنه ناراحت شدی از نقاشیت ایراد گرفته و داری تلافی میکنی؟
نه خداااااا نه، منو بکش اما خنده رو از لباش نگیر
توکه میدونی دوس دارم تو هوایی که اون هست نفس بکشم پس این آخرین لذتمو ازم نگیر
حالشو خوب کن، خودت بلدی ، میدونی چیکار کنی
( خواهرش اومده میگه کیان گفته تو نفرینش کردی که خدا بچه شو ازش گرفته، تازه از خبر سلامتی عباس خوشحال شده بودم که این حرف حالمو گرفت)
کیانم تو هنوز هم واسه من عزیزترینی، هیچوقت نفرینت نکردم و نمیکنم، هنوزم میگم الهی پیش مرگت بشم