دعوت شدم به عروسی هم از طرف مخاطبم هم از طرف مخاطبش
مخاطبش یه زمانی رفیق فاب من بود
جمعه عروسیشونه هر دوتاییشون منو دعوت کردن
آخه یکی نیست به اون دختره زبون نفهم بگه: بی وفا حرمت نگه دار
از رفیقم اننتظاری ندارم اما تو یه زمانی مخاطب خاصه من بودی
هر شبم شده گریه
ای خدا تا کی به همه بگم سرما خوردم بگم عطسه کردم و سرخی چشمم و آبریزش بینیم ماله عطسست.
خدایا دوستم چطوری حاضر شد کسی که یه عمر دربارش باهاش حرف زدم و می دونسته عشقه اول و آخرمه رو بنشونه سر سفره عقده خودش؟
تو رو خدا دعام کنید فراموششون کنم چون اصلا ارزش ندارن نه مخاطبم نه مخاطبش...