امروز تو خیابون تدافیک وحشتناکی بود، صدای جیغ میومد، میگفتن آقایون لطفا نزدیک نشید ، خانما بیاین کمک
رفتم جلو ببینم چه خبره
دیدم یه خانوم حامله در حین راندگی درد اومده سراغشو باعث راه بندون شده، از درد صورت قشنگش کبود شده بود
زنگ زدم اورژانس، دستمو ول نمیکرد و میگفت: تو رو به فاطمه زهرا نجاتم بده، بغلش کردم و ماشینشو زدم کنار تا راه بندون درست بشه، آمبولانس اومد و منم همراش رفتم، تو راه که حالش بهتر شده بود با همسرش تماس گرفت
چند دقیقه بعد اینکه رسیدیم شوهرش اومد
شوهر اون عشق من بود... یه روزی منم عشقش بود�
نذاشتم منو ببینه و در رفتم
عزیزترین من پدر شدنت مبارک
خدایا هر چی میکشم کمه ؟ باید اینم نشونم میدادی؟ نمیشد از بقیه میشنیدم؟
آ ی ی ی ی ی خداااااااااااااااا