داداش طاها ی عزیز ، تصمیم گرفته بودم دیگه پست ندم آخه دست به تایپم خوب نیست
اما با دیدن پستات نظرم عوض شد
شب عروسی اون تمام دارایی من از دار دنیا یه پیت نفت بود و یه فندک
جلوی تالار نفتو ریختم رو خودم اما فندکم روشن نشد
پدرم دیگه تو خونه رام نداد
حالا تو یه اتاق تو پارکینگم و ماههاست حق ندارم خانوادمو ببینم، حاضرم دنیامو بدم یه بار دیگه مادرم با مهر مادریش نگام کنه
منی که سه سال هر کاری کردم تا بش برسم، از همه چیم گذشتم واسش
میدونی آخرش چی گفت؟
گفت از قیافت خوشم نمیاد و...
میدونی هر بار که خودمو توآینه میبینم چه حالی میشم؟
تصویر زنی که هیچوقت دوسش نداشت
هنوزم اما دوسش دار�
تنها بدیش اینه که دیگه روم نمیشه با خدا حرف بزن�
روی برگشتن بذارید واسه خودتون
به خود خدا حیفه
رسوایی منو یه شهر میدونن، همه منو با دست به همدیگه نشون میدن، ازین بیشتر؟ بخدا از مرگم بدتره، جهنمه، عذاب دم به دمه
اینارو گفتم که فقط یه چیزو بهتون بگم هیچی این دنیا به یه قطره اشک مادراتون نمی ارزه
کاری نکنین اشک بریزن