<من از تمام دنیا،فقط آن دایره مشکی چشمان تو را میخواهم>
از چشمهایت ننوشیده بود�
که رفتی
اینگونه حد زدن
آیین کدام مسلمانیست؟
<من از تمام دنیا،فقط آن دایره مشکی چشمان تو را میخواهم>
از چشمهایت ننوشیده بود�
که رفتی
اینگونه حد زدن
آیین کدام مسلمانیست؟
<لعنت به حال من که برای تو مهم نیست>
سرگردان بمان
ای فکر
آشفته باش
ای حال
تنگ مشو
ای دل
بی جواب بمان
ای خواهش
تنها بمان
ای دست
سیاه بمان
ای بخت
او شما را نمیخواهد......
《《《کم》》》
آمدی بُریدی تازه کردی، جز خون نیافتی!
هندوانه به شرط چاقو نبود جانا، دل بود!
《《《کم》》》
نیستی و هستی در همه جانم...
آدمیزاد فقط با یکي آروم ميشه ،
با يكي حالش خوب ميشه ،
شايد بيان تو زندگیت و برن ،
ولي فقط با يكي آروم ميشي ،
شايد اون يكي تا آخرشم نياد .. ..
مگر میشود
کسی
یک بار
سرش را روی قلبت
گذاشته باشد
و
هر ضربانت پس از آن
او را بطلبد....؟
《《《کم》》》
براي تو
براي چشمهايت،
براي من
براي دردهايم،
براي ما
براي اينهمه تنهايي
اي كاش خدا كاري كند...
چون شب آید من به تشویش میرس�
آرزویِ لحظه ای نظر ز تو
شب آرام و گرفته و سیاه
میرود در فکر و عقلم انگار
بوسیدنِ پلک هایِ بسته ات رویای من
دانی هوش ز سرم بِبَرد جمله ی بالا؟
این قلم این کاغذ و این میز کار
بنویس از برایم تو خواهی هرچه را
من از دار و ندارِ این جهان
مینویسم از کسی که بی هوا
چشمانی را به دنیام هدیه داد
دردِ شب های مرا افزون داد
حال و روزم را فقط خود داند
دوایِ این فزونی را به پیشِ خویش دار
داند که خود چاره کند با نظری دردِ مرا
لیکن ندارد رغبتی به این دلِ آشفته حال
《《《کم》》》
کم پیدا شدي ،
اين ،
براي حالم ،
خوب نيست .. ..
:`(
#راحله _ اصغري
مستی چشمت مـرا اول کمی عیاش کرد
رفته رفته از اراذل بعد ازآن اوباش کرد
هیچ میدانی که چشمانت چه با من می کنند
آنچه با درد ِ مفاصل شیرهی خشخاش کرد
پ ن:
برات آواز میخونم مردم میگن دیوون�
مردم که تورو ندیدن آخ که مگه میدونن
هوات مثه بهاره
چشات ترانه داره
تا تو به شب نخندی غصه داره ستاره
بارون ِ دونه دونه
به من میگن دیوونه
ببار روی دردا�
کی دردمو میدونه...................
دلتنگی و
این فاصله بسیار کُند درد بهار
که بهار فصل قدم زدن است
مگر چقر هوای شهرما دونفره ست؟
مگر چقدر باران پراکنده دارد این شهر؟
که قدم زنی و گپ زنی و بارانی شوی
مگر این دل چقدر تپش کند؟
که به انتظار گذشت هر تپشش
مگر این ابر بهار چقدر باران دارد؟
که در انتظار بماند که نبارد که نبارد
مگر از پرسه زدن های من و تو، کسی شاکی هست؟
که بمانیم و بسوزیم و نباریم با ابر
مگر با این قفسِ تنهایی به چند قفل شده ام مُهرموم؟
که از خویش و یار و زندگی، بینهایت افتاده ام دور
《《《کم》》》
دلم آرامشی میخواهد
از جنسِ تو
از جنسِ حرف هایِ تو
از جنسِ بودنت ..
تُــــــــــــــــــو ....
خصـوصــی تـریـــن ....
نیــــــــازِ مَـنــــــی ....
کـه در گلـویــــم ....
با ســــیلیِ سـکـــوت ....
سُـرخ نگهات داشـتهام ....
خود رنجم و خود صلح کنم! عادتم اینست
یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست
چو شب به راه تو ماندم،
که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی ...
فاصله را بردار�
از آنجایی که باید
از آنجایی که میشناسی تو مرا
از آنجایی که میگوید کیَم من
از آنجایی که نامم هم گوید قدرِ من
خط آخرِ سیاه مشقا�
از نام کوتاه من ک �
که کم کنم فاصله را کم شود
کم ِ من گویای تمامی فاصله هاست
کم را چه به بالادستان؟
کم را چه به شاهدُختان؟
کم را چه به فکری حتی؟
کم را چه به نفس کشیدن اصلا؟
کم
نمیدانم چرا دادگاه زندگی من اینگونه است؟؟؟
فرصت دفاع نمی دهند!!!
اعتراض وارد نیست!!!
همه می بینند ولی شهادت نمی دهند!
می توانند ولی وکیل نمی شوند!،
حکم میبرند...واجب الاجرا...
(بسوز...بساز...ببار...)تمام
همیشه روزگار ما رو بد تا کرد!!!
وسط صفحه زندگیم بود�
هر کس و هر چیزی که دوس داشتم اطرافم بود...با یه تا بهش می رسیدم!!!
ولی روزگار خودم و از وسط تا کرد!!!
الان شبیه نقاشی ای شدم که از همه طرف تا شده!!!
خط ها رو که دنبال کنی میرسی به کسی یا چیزی که یه روز دنیام بوده!!!
بیچاره دلم....سوراخ شده!!!
بیچاره روحم....مچاله شده!!!
سالها نخندیده لبم ،در انتظار بوسه است
نه لب دگر هر جای بوسیدنی ام داغ می کن�
ک �
پ ن:
حال من بعد از تو مثل دانش آموزی ست که
خسته از تکلیف شب خوابیده روی دفترش
با تو فهمیدم جدایی انتهای عشق نیست
آشنا کردی مرا با لحظه های بدترش
یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش
جای من این روز ها میزی است کنج کافه ها
یک طرف اندوه و من، یاد تو سمت دیگرش
< اگه بگم راز دلم رو،تو هم کنارم نمی مونی..>
هرچی زخم خوردیم از
فامیل و دوست و آشنا بوده
وگرنه
غریبه چه میدونه زخم زندگیمون کجاست
که نمک بپاشه!