من که زندگی ندارم ،
واسه من درد نبودن تو کم نیست ،
آره زنده موندم اما ،
زندگی نکردنم دست خودم نیست .. ..
پ.ن : » خدایاااا
این روزا فقط دلم آرامش ابدی میخواد و
یه دلیل که نذاره راهی رو برم که نباید رفت «
من که زندگی ندارم ،
واسه من درد نبودن تو کم نیست ،
آره زنده موندم اما ،
زندگی نکردنم دست خودم نیست .. ..
پ.ن : » خدایاااا
این روزا فقط دلم آرامش ابدی میخواد و
یه دلیل که نذاره راهی رو برم که نباید رفت «
وقتــی تـن کســی رو "زخمی کنی"....
دیگه بعــدش "نوازش کــردنـش"....
فقط دردشو بیشتـــر می کنه :)
# علـی قاضـی نظـام
نگاهَت می کند سرد، قلبِ در آتشم را
صدایَت می شود ناجی ،شبِ لایتناهی را
یادِ تو حائل میان سوختنِ دل در فَراق
گونه ای آتش نشانی حضرتِ جانان مرا
《کیان_آشفته》
من نیز تمام می شوم ،
مانند شمع !
بی آنکه ،
پروانه ای برایم سوخته باشد ..
نيمى از ناگهانى رفتن ها،
از "حوصله ندارم" گفتن ها
شروع ميشود
امروز حوصله نداشت و گفت ک میخاد بره....
ای مرده شور نسخه پیچی ها
لعنت به قرصای فراموشی
اسم همه جز اسم تو اینجاست
لعنت به لیست توی هر گوشی...
"علیرضا آذر"
در این فکرم ،
که در پایان این تکرار پی در پی ،
اگر جایی برای مرگ باشد ،
زندگی زیباست ..
- ترسناک تر از اینکه بره و دیگه نتونی ببینیش
اینه که نرفته باشه وبا
یکی دیگه ببینیش:)
#bad_girl ;)
من فقط اندکی از تو میگوی�
ناگفتنی زیاد دار�
به چه کار آید صحبت ؟
از گُلِ و عطرِ دل انگیز او
که نرسد به مشام
امشب دلم مملو اندوه و غم است
چنانِ شب هایِ دگر
سرایت کرده آشفتگیَ�
به این قل�
بیا آسان گویَمت جانا
زبان شاعری را بیخیال امشب
سلام به رویِ ماه تو
دلم تنگه برای تو
جهنمِ دنیا بدون تو
بهشتِ من وجود تو
چیکار کنم برای تو
کُشته غمت عقل منو
خواهان و دیوونه ی تو
میخواد فقط خنده ی تو
پایان گرفت به قافیه ی تو
این قلم نمیگردد جدای از تو
《کیان _آشفته》
این روزها حال گلی را دارم که دست به دست پرپر شده!
هر کسی که رسید گلبرگی از وجودم را کند....
فقط یکی مانده...دردست باد میرقصد...خدانکند توفان بیاید...خدا نکند توفان به پا کنم!
شب و روز چه رنگ شدست
پسِ خداحافظیت، از من پُرس
دل من چند قرن پیر شدست
در فراقِ رویت، از من پُرس
ساعت از رفتنت خواب شدست
سحری در اسفند، از من پُرس
بهاران نشده خزان شدست
جوانیَم از مشِقت، از من پُرس
امید بود و خشک شدست
چشمی در انتظارت، از من پُرس
چشمانت دین شاعر شدست
بی وضو نوشتن نکرد آشفته، از من پُرس
《کیان_آشفته》
دل به تو دادم که غمم برهانی نشوی تو هم آن کس که به درد بکشانی
کاش که شود باز که یه روز تو بیایی و بمانی.
در فراق تو بسوخت خانه و کاشانه ا�
جوانی، اشتیاق و شور، آسایش و آرامش�
آرزو های بلند و دور ، خواسته معمولی ا�
در فراق تو بسوخت تمامِ خنده های من
《کیان _آشفته》
است بود شد گشت گردید همه فعل ربط باشند
لیک ربط است فعل شاعر بر پایه ی"رفت"
《کیان_آشفته》
می دهم جان،
مرو از من...!
بهر کُشتنم آمدی ، زدی کُشتی و رفتی
اندکی جان مانده ، بهر بُردنش باید بیای
《کیان_آشفته》
من که هیچ نداشتم تو هواییم کردی
خب ببین با دل تنها تو چه کاری کردی
خسته از زیر و بم روزگار بودم من
تو خودت خواستی و جام شرابم کردی
هر که ضربه زند خویش دوایش دارد
بهر درمان پریشانی ما بگو چه کاری کردی؟
《《《کم》》》
" به خدا حافظیِ تلخِ تو سوگند نشد"
هرچه کردم که فراموش کنم هیچ نشد
قاب عکس توجلوچشم مَنَست ای دلبر
نقشِ چشمانِ تو از یاد فراموش نشد
کاش اصلاکه زمان به آن زمان برگردد
انگار که هیچ حسی پریشان نشد
در نگاهم همه هستند ولی هیچ کس نیست
چون تو نیستی وُ "دلم ثانیه ای بند نشد"
زهرابانو
خب آدم همیشه به چیزایی که میخواد، نمیرسه
بعضی وقتا باید دورتر بایستی ،
و به اون چیزی که میخوای از دور نگاه کنی ..
ولی نبودنت تو بغل من رو
هیچ منطقی نمیتونه توجیه کنه...