سلام
من بعد چن سال برگشتم! نمیدونم هنوز بوهای قدیمی هستن یا نه امدم با کوله باری از درد و تجربه . دلم براتون تنگ شده بود
ماکروفاژم همون خسته
سلام
من بعد چن سال برگشتم! نمیدونم هنوز بوهای قدیمی هستن یا نه امدم با کوله باری از درد و تجربه . دلم براتون تنگ شده بود
ماکروفاژم همون خسته
در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن
این قضاوت، انتقام از بی گناهی دیگر است
روزگاری دل سپردن ها دلیل عشق بود
اینک اما دل بریدن ها گواهی دیگر است !
فاضل نظری
بعدها تاریخ میگوید که چشمانت چه کرد
با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسبِ مغرورم ، سپید
روزگار من شبیه کتری ِ چوپان ، سیاه !
تنهایی یعنی:
تمام مخاطبای گوشیتو زیر و رو کنی اما یه نفر آدمم نباشه که باهاش درد دل کنی.
آنقدر دور شدی ،رویا شدی
با تو بودنو یادم رفته
خاطره ی اولین هم صحبتی
تپش تند قلبمو یادم رفته
از لحظه ی اول چه حس داشت�
به تو و چشم تو یادم رفته
کلافگیِ نبود یک لحظه ات
بیقراریِ اون ثانیه هامو یادم رفته
اشتیاق لحظه باز کردن پیامات
اضطراب تو دلمو یادم رفته
خنده های بی علتم در حضورت
حتی تبسمی کوچکو یادم رفته
گذر کرد زمان مثال برق و باد
کنون گردش روزگارو یادم رفته
تزریق شادی از خنده های تو به من
حال، زنده بودنو یادم رفته
دلبستگی و دلتنگی و دلشدگی
دگر نفس کشیدنو یادم رفته
《کیان _آشفته》
قرن هاست
تو را در حد جنون دوست دارم .
هزار سال است
تو تمام نا آرام من هستی.
هزار سال است
من بیابان گرد تو هستم
و اکنون بعد از قرن ها
در کالبدی دیگر
حلول کرده ای
و من همچنان دیوانه تو .
آخر قصه های عاشقانه
همیشه درد آلود است
همیشه مجنون تنهاست
و لیلا در قصر ابن سلام غمگین.
محمد داریوش
من این روزا یه حالیم
که واسم گفتنش سخته
فقط میدونم اونیکه کنارت باشه خوشبخته.
کمبود محبتم ولی بعد از تو
به مهربانی دیدن، آلرژی دار�
بیخبری، آگاهم باش گل�
به زخم زبانت، عادت دار�
نکند هیچ گُلی مست و خراب�
به شمیمِ غریبه، وسواس دار�
از تو چه پنهان باشد جانِ دل�
دگر از هرچه رابطه، نفرت دار�
نه بغل نه بوسه نه دو کلام حرفِ علاقه
حکمِ تنهایی ز تاس زندگیَم دار�
《کیان_آشفته》
گاهی اینقدر تودلت حرف داری که فکر میکنی اگه هیچی نگی میمیری... اما موقع حرف زدن تنها چیزی که میگی یه آه طولانیه...
(چیزی نیست، فقط یکم دلم گرفته)
دلم برای لبخند هایت تنگ شده
حتی اگر برای کسی دیگه ی باشد
تو ،
هنوزم ،
ز تمناي دلم بي خبري ...
♡دَر مَن سُهرابی ست که از چِشمانِ تو شقایقی ساخته اَست بَرایِ زندگی♡
گرچه أو هرگز نميگيرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گيرد ز سر تا پاى ما
[ خب فقط تو یکی گول نخور بفهم خندم الکیه
بفهم حالم خوب نیس :) ]
سورنا_دختر_بد
به خاک رمید، قطار ِ عشرت از ریلش
پازل زندگی دَرهم شده از نبودنش
شبم همچون شَبَهی که کودکی میترسد
رسَد بی هوا ز راه ، نیاید مادرش
آشفته حالان را گاهی دریاب غافل
خُشک به دَر چَشم،هزار پاره شد دلش
دیده بر هم نَرود شب هایِ تنهایی را
حدیث غم خواند هر دَمی، رنگِ رُخَش
روزی که نبودم در این دنیا، بدان دگر
شاد روان شد دلِ من عاقبت از جهنمش
《کیان _آشفته》
مثل عکس رخ مهتاب
که افتاده به ماه
دردلم هستی و
بین من وتوفاصله هاست
#فاضل نظری
سنگدل ترین آدم روی زمین هم که باشی
یک لحظـه
یک آن
یاد کسی روی قفسه سینه ت سنگینی میکنه
اونوقت بی اختيار نفس عمیقی میکشی
تا سنکوپ نکنی...
کفتری نشسته پشتِ پنجره
ندارد کسی آمارِ وجودش
کسی نبود و نیست حواسش
چه خورد؟ چقد خورد؟ از کدام دست؟
بی آب و دونه، تنها ، بی آشیونه
عمری بوده جَلد ِ دریچه ی اتاقت
قفسی ساخته او لبه ی پنجره ات
رَوَد کُنج چپ و راست پنجره ات
نَشنوی آوایِ جنبشِ پایش را، نِگر
سایه اش فتاده بر شیشه ی پنجره ات
《کیان _آشفته》
لباش میخندیدا ولی چشماش قشنگ داد میزد که همه زندگیشو باخته :)
#سورنا_دختر_بد
-قشنگ ترین صدا؟؟
صدای خنده هاش...
دلم لک زده واسه دوباره شنیدنشون