خداجون!من تسلیمم!آقاخسته شدم!یکی به دادم برسه!خسته شدم ازخوب بودن الکی!ازسنگ صبوربودن!ازاینکه همه بیان درداشونوپیش من بگن،منم آهن باشم!هی بشنوم،هی بشنوم!پس من پیش کی حرف بزنم؟! انگارالان وظیفه ام شده که هرکی مشکلی داره من بایدانجامش بدم.هرکی مریضه من بدادش برسم!البته،ناشکری نمیکنم،خونوادم هستن!وظیفه است!اصلا من مخلص پدرومادرمم هستم!ولی به شرطی که یه حامی داشته باشم،اقلا!پدرم چندروزپیش،یه راننده باماشین زدبه پاش،ازاونروزتاحالا با التماس بردمش دکتر(کلاپدرم مخالف دکتررفتنه!)دکترمیگه تاندون پاش پاره شده بایدگچ بگیره!!!میگه نه!من حریفش نمیشم!اینجورمواقعم خواهربرادرام طبق معمول فقط منومیبینن!هیچی نمیگن! وقتی پیامهای بچه هارومیخونم که ازمخاطب خاصواینا حرف میزنند،پیش خودم میگم مگه میشه آدم عاشقه یکی بشه؟اصلا اینا کی، وقت میکنند؟! ازوقتی4جوکوپیداکردم،حرفاموباشما میزنم،هرچندخیلی ازدرددلام تاحالاتائید نشد،ولی بازم خوبه!حداقلش با نوشتنش خودم سبک میشم!